![]() |
![]() |
|
|
هزار توی زبان
دوست عزیزم مدیر وبلاگ دمادم فراخوان داده تا در باره ادبیات زنان بنویسیم.چه زیباست که اینگونه بین ما ارتباطی فکری شکل می گیرد! همین جا از این ابتکار جالب سپاگزاری میکنم. تا به حال به ترکیبی با عنوان ادبیات زنانه ناندیشیده بودم .آثارنویسنده های زن را خوانده بودم –چه ایرانی وچه غیر ایرانی- تفاوتهایی هم بین آنها دیده بودم ولی هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که آن هارا ادبیات زنانه بنامم. در آغاز نوشتن در مورد ادبیات زنانه به نظرم ساده وممکن آمد اما هر چه بیشتر خواندم واندیشیدم گیج تر شدم وسرگردان که چه بنویسم . به راستی عرق ریزی روح را احساس کردم. ادبیات درذهن من واژه های هستی ، انسان ، تجربه وزیبایی را تداعی می کند. چنین می پندارم که هر انسان درمواجهه باهستی، تجربه ای یگانه ومنحصر به خود دارد وبرای انتقال آن هم زبانی خاص وهر تجربه ای هم که به شکل تاثیر گذارتری منتقل شده ، زیباتر دانسته اند .پس به اندازه انسانها نگاه هست وبه اندازه نگاهها زبان وبه اندازه زبانها اثر ادبی و ادبیات همین زیبایی های مشترک تجربه ی انسان است. با این ترتیب ادبیات باید فرا جنسیتی باشد اما نمی توان انکارکردکه انسان دارای دوجنس است وهر جنس انسان ساختار فیزیولوزیکی وزیستی خاص خود را دارد و بناچار نیاز ونگاه ونگاره ها متفاوت است. یونگ معتقد است که در درون هر انسانی روان زنانه ای هست وروان مردانه ای که معمولا بین انها تعادل لازم برقرار نیست وتا وقتیکه این تعادل بوجود نیاید از سلامت روانی برخوردار نیستیم . در آغاز این تعادل بوده وتحت شرایط زندگی این تعادل به هم خورده است ودرهر جنس یکی از این دوغلبه دارد. به هر حال در اثر شرایط متفاوت محیطی واجتماعی، فرهنگهای متفاوت شکل گرفته اند واین موجود نا متعادل درهر فرهنگی به رنگی وگونه ای درادبیات بازتاب داشته است. در با ور هستی شناسانه ی باستان ،هستی نیز ازدو نیروی مذکر ومونث تشکیل شده واز همکاری ان دوهستی برقرار است . دو جنس انسانی هم شاید دو روی سکه ای بوده اند که دربازی زندگی ارزشگزاری متفاوتی شده اند؛ هستی با تعارض خویش کنار امده اما انسان از یگانگی به بیگانگی رفته وپس از آن تعارض اجتناب ناپذیربوده است. آنگاه خلائی درهستی مشاهده شده واینک می رود تا این فضای خالی پر شود.آیا روزی این خلاء پر خواهد شد؟ شاید این نگاه بسیار ساده بینانه وارمانگرایانه باشد. پس بیایید به واقعیت برگردیم به ادبیات وزنانه نویسی .ادبیات یک پدیده ذهنی است ومتعلق به انسان است نه زن ونه مرد .هر نویسنده ای روانی منحصر به فرد دارد پاره از ان درطول تاریخ زندگی او ودرطول زندگی بشریت ساخته وپرورده شده وپاره ای نامکشوف مانده. به نظرمن تجربه هنری تجلی همان بخش نامکشوف است وآن بخش نامکشوف زبان خاص خود را میطلبد وبه این ترتیب ادبیات همیشه پویا است. ازیگانگی و بیگانگی گفتیم وتعارض واز تفاوت ها و شباهت های جنسیتی وزیستی واجتماعی وفرهنگی پس اشتراکات وافتراقات گریز ناپذیر است.ادبیات شکل متعالی زبان است وهمچون زبان گسترده وهمچون انسان پیچیده .نمی توان در یک کلی گویی ساده انگارانه آن را به دوگونه ی زنانه ومردانه تقسیم کرد. برای مثال ادبیات زنان در محیط های گوناگون ودرشرایط تاریخی گوناگون قابل بررسی است ومی توان بین انها شباهت ها وتفاوتهایی دید همچنین در ادبیات مردان همچنین درمطلق ادبیات. بیشک در اثر همانندی زیستی وفیزیولوزیکی یک رشته نامرئی کل زبان وادبیات زنان را به هم پیوسته است وشایدهمان، خصلت ادبیات زنانه باشد البته کشف وشناخت ان کار طاقت فرسایی را می طلبد وهمیشه هم ابهام در آن خواهد بود . شاید در فرصتی دیگر بتوان خصلت های ادبیات زنانه را به طور جداگانه ونسبی بررسی کرد.وشاید این باب تا مدتها گشوده بماند تا دریک کار گروهی به نتیجه ای برسد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 9:6 توسط فرزانه |
|
|
شعر زیر شاید در هیچ کتابی ثبت نشده باشد. این شعر با صدای زیبای شاعر آن، تیمور قهرمان روی نوار ضبط شده. قصه ی تلخی است از شیرین ترین ایـّامِ جمعی از معلّمان تربت حیدریه در سال های قبل از انقلاب. محفلی دوستانه و با صفا از آوارگان سرخوش شبگرد؛ که در کلبه ی کوچک و دنج می فروشی ارمنی به نام «سیمون» ـ به تعبیر شاعر مردی پاکدین و آزاده که پناهگاه دل خستگان شب زنده دار و گریزان از هیاهو بود ـ جمع می شدند. به قول حافظ « دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی » و قطعاً فراغتی و جامی و دکّه ی دنجی که تجلّیگاه آدم بود و زندگی در آن با رویش مهتاب در آن آغاز می شد. قصّه ی تلخی است! تلخ تر آن که کسانی از این جمع پر کشیدند و کسانی پرشکسته، هریک در جایی خانه نشینند. پرشکوه امـّا! امید که برجای ماندگان خاطره هاشان زنده گردد ورفتگان یادشان جاودانه.
قصه ی تلخی است از شیرین ترین ایـّام خاطراتی ژرف و بی فرجام هذیانی است از جانی تب آلوده، دلی پر درد، بانکی از آوارگان سرخوش شبگرد سرخوشانی رسته از زنجیر عقل و نام باده ی شور آفرینی از زلال اشک اشک یکریزی ز چشم مردم ناکام قصه ی تلخی است ! تلخ !چون اندرز هشیاران تیز و برنده، همچون از قفا شمشیر نامردان پر شکوه امـّا ! روزگاری بود وقتی کودک خورشید، در میان پنجه های دیو شب می مرد و کماندار فلک چالاک، دانه دانه اختران را بر تن هفت آسمان می دوخت در کنام آشنایی، همزمان با رویش مهتاب بزم ما جان می گرفت و روز ما آغاز می گردید روزگاری بود در آن خلوتگه موعود که هر دستی نوازش داشت هر چشمی گرایش داشت هر حرفی گشایش بود اول از هر کار، طایر اندیشه را پرواز می دادیم جانب شهر فراموشی در طنین این صداها عقل گم می شد که: واحد آی سر از زانو دگر بردار آن پیمانه را پر کن! منوچ پیمانه ات خالیست مصطفی! دنبالی از این دور تاجبخش امشت نیامد؟ او دگر اینجا نخواهد بود در به هم می خورد کیست . . . . ؟! میرزایم من حریف پخته و لولی وش یاران جمع تان جمع است، خوش باشید به . . . ! گل آوردی صفا کردی ساز و برگت هست؟ آری، پیش عباس است بچه ها، نم نم مهدی شمع روشن کن، شعر تازه ی پرویز و لختی بعد همه در هم به رقص و پایکوبی همره آوای مستی آور تیمور و هر شب خوشترین آوا صدای شیشه بود و جام بانگ نوشانوش سلامت باد هر کس هر که را خواهد ! گوارا ! جمع را قربان ! و در پایان هر شب کمترین بوسه به یاران بوسه بود آنجا شام دیگر باز: بچه ها امشب کجا هستیم؟ واحد خانه ات خالیست؟ نه بابا! مادرت اینجاست؟ نه بابا کاشکی او! پس که ای . . . ؟ نا خوانده مهمانیست مردک زاهد نمایی، خشک و بی احساس، با سجاده و تسبیح پر تظاهر، غرق در وسواس پیشانی سیاه امـّا نه از داغ گناه، از مهر پیش او حیف است می خوردن حرمت می را نگه داریم کلبه ی سیمون؟! آری گل گفتی، دکــه ی دنجی ست در کنار بار چوبین ز هم وا رفته ی سیمون آنحا که تجلیگاه آدم هاست بغل در هم فشرده تنگ زندگی را در چه می جستیم و می دیدیم؟ زندگی را در چه می جستیم و می دیدیم؟ در ورای رقص مارآسای نرم دود دود سربی رنگ هر سیگار انعکاس هر صدای خسته و دلگیر زندگی را در چه می جستیم و می دیدیم؟ در شفق گون باده ی هر ساغر لبریز یا تماشای خدا جویان درویشی که شرم آگین خسته از طاعت، شسته دست از روضه ی جنـّت در پی چیزی که در دیر و حرم کم بود یا به دنبال بهشت دلکش موعود در خـُم می تا سحرگاه غسل می کردند یا که حجب راستین ژنده پوشی پیر پاکبازی عاری از هستی که مزد خالص هر روز خود را در ازای چتولی ودکا درکف میخانه چی می ریخت وحریصانه هر چه غم بود ازته میخانه می روبید آری آنجا ، هرنفس هر گام زندگانی موج میزد شادی ارزان بود قصه تلخی است وزان تلخ تر پایان این قصه که با تندی چون شهاب ، ازآسمان عمر ما بگذشت دریغ ! اینک ، درین برهوت ما بی همتان دون بداندیش هرکدام آواره ی کویی هرکه پابند سر مویی کرده جا برزورق بی بادبان عشق زین تعلق غرق تشویش روز چون خفاش ، شب به سان جغد روحمان دربند صد کابوس جانمان دریوغ صد چرخشت چشم بر پیدایش رنگین کمانی بعد این توفان کی دگر بر ما درب آن خلوتگه متروک باردگر باز خواهد شد زندگی آغاز خواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 22:55 توسط فرزانه |
|
|
دوست عزیزم ساناز از من خواسته بود که در رابطه با تحصیل وعلم آموزی در ایران بنویسم: طرح پرسش میل به دانستن است . آغاز یادگیری وشناخت است . شناخت عامل پیشرفت ورهایی است و گامی به سوی انسان شدن وکمال . نظام آموزشی ما هیچ میلی در دانش آموزان بر نمی انگیزد . لذت کشف و دریافت حقیقب را در آنان ایجاد نمی کند . حقیقت این جا دست نیافتنی وفقط در دست عده ی خاصی است اما درس خواندن یک ضرورت وگرفتن مدرک یک اصل تخطی ناپذیرست .محتوای دروس نامتناسب با نیازها ی روز است و شیوه های تدریس نامتناسب تر. دانش آموز ازجامعه وخانه بیشتر می آموزد واین کاملا متعارض است با آنچه در مدرسه ودانشگاه می آموزد . چرا که یا این مطالب در زندگی روزمره او کاربرد ندارد یا شیوه به کار گیری آن رانیاموخته .یادگیری ومیل به پیشرفت ذاتی بشراست همانطورکه آزادی ذاتی بشراست رشد وکمال انسانی تابع یادگیری و تجربه انسان است0 تصور کنید آغاز هستی بشر ر ا . آنگاه که انسان با توانایی های بالقوه همچون حیوانی باغرایز مشترک در طبیعت رها شده بود . چه شد که از مرحله حیوانی گذشت وبر طبیعت غلبه یافت وحیوانات را رام خود کرد وتوانست ایمن گردد. وانسانیتش را تحقق بخشد؟ ابتدا انسان در مواجهه با هستی حیرت میکند؛ سپس پرسش ایجاد می شود ، آنگاه دقت . دقت باعث کشف و کشف منجر به شناخت میگردد وشناخت علم است . باز شناخت پرسش های دیگر وشناخت های دیگر و تکرار آن ها تجربه وتجربه ها علم وانباشت علم به پیشرفت بشر می انجامد . امروز بشر از آن زمان خیلی دور شده . زندگی فردی واجتماعی انسان متحول شده واین همه به مدد علم میسرشده است . امروز بشر گنجینه ای ازدستاورد همه ی تاریخ در دست دارد اما حیرت وتردید تمام نشده بلکه بیشتر شده است . اینک با اینکه دانش زیاد است، پرسش های بی پاسخ بیشتری مطرح است . امروز انسان با کوله بار تجربه ای که بردوش دارد، موجود پیچیده تری است . جوامع بشری امروز هم بسادگی گذشته نیست. امروزه پیشرفت های علمی ، اقتصادی ، صنعتی وفرهنگی ، مسئله جهانی شدن را اجتناب ناپذیر کرده . ما ناگزیریم که دنیا را بشناسیم . ما هر روز با تازه هایی روبروییم وهر روزبا پرسش های بیشتری مواجهیم . امروز به سادگی گذشته نمی توان زیست . رویارویی فرهنگ های متفاوت روابط را پیچیده تر کرده . بویژه برای جوامع بسته ای مانند ما شرایط دشوارتر است . ما باید سخت تر بتازیم و بیشتر بکوشیم . ما در بند سنت ها ی پوسیده ای هستیم وکهنه پرستانی که سد راه دانایی و پیشرفت مایند . این همه آشفتگی که در اطراف خود می بینیم ازهمین ناشی می شود . کهنه پرستان از آگاهی می ترسند چرا که دانایی مسا وی با حذف آنان است . دانستن رهایی ازباور های غلط ، از استبداد ، ازحق کشی ، از تبعیض و بسیار بند های دیگر است انسان با دانستن سرنوشت خویش را دردست میگیرد ؛ آنگاه دیگر عده ای معدود نمی توانند خود را مالک سرنوشت یک ملت بدانند . علاوه بر آن ما زنان درطول تاریخ مرد سالار جامعه مان رنج بیشتری کشیده ایم . با اینکه مارا از دانستن باز داشته اند ؛به جرم نادانی ما را از حضور فعال در جامعه باز داشته اند . پس بی شک ما باید بیشتر بدانیم تا آن همه عقب ماندگی را جبران کنیم . متخصصان تعلیم وتربیت در دنیا چهار هدف ضروری برای آموزش وپرورش متناسب با نیاز های دنیا برشمرده اند :یادگیری دانستن ، یادگیری به کاربستن ، یادگیری همزیستی با دیگران ویادگیری چگونه بودن . نظام آموزشی ما اصلا به این سمت نمی رود و پاسخگوی نیاز های امروز جهان نیست ولی به هر حال راهی جز این نداریم . امکانات دست یابی به دانش هم زیاد است که لازم است از آن ها استفاده کنیم با ا ین حال شرایط زندگی مارا به یادگیری مجبور می کند . با همه کمبود ها ومحدودیت ها نبا ید از یادگیری غافل شد . مهم تر از همه این که نقش ما درجامعه به عنوان مادر همسر همکار مدیر وشهروند مستلزم دانایی است . ما بعنوان یک جوان نباید از هم نسلانمان بعنوان مادر از فرزندانمان بعنوان معلم ازدانش آموزانمان بعنوان مدیر ازکارکنانمان وبعنوان انسان مدرن از دنیا عقب بمانیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 17:33 توسط فرزانه |
|
|
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست ا نسان چیست؟ موجودی اندیشمند؟ سخنگو؟ اجتماعی؟ با گوسفندی دو پا؟ مقلّدی سر به زیر؟ موجودی منفعل و تسلیم؟ نیازمند قیم و تحقیر؟ یا . . . ؟ . . . ؟ آیا روزی که خدا انسان را آفرید و به خود گفت: تبارک الله احسن الخالقین؛ کدام را اراده کرده بود؟ براستی ما کیستیم؟ کدامیم؟ تا به امروز از خود پرسیده ایم وقتی می گوییم فلانی انسان است یا دیگری انسانیت ندارد؛ چه تعریفی از انسان و انسانیت داریم؟ دو نگاه نسبت به انسان هست. نگاهی که انسان را جزء کوچکی از هستی یا طبیعت می داند. موجودی گناهکار، ناتوان، دارای خوی شیطانی، نیازمند حمایت و کنترل. این انسان بر جامعه و محیط خویش سلطه یا تأثیری در ساخت و تغییر آن ندارد. او فقط پذیرای تحولاتی است که دیگران می خواهند. اوباید به وسیله دیگرانی که برترند مدیریت شود؛حمایت شود تاسعادتمند گردد.به عبارت دیگر همچون گوسفندی است که باید شبانی اورا به چرا ببرد وحمایت کند. این انسان هرگزنمی پرسد چرا ؟اوازهیچ چیز شگفت زده نمی شود.همه چیز راهمان طور که هست می پذیرد.امکان تغییر شرایط درمخیله اش نمی گنجد وجون هر تغییری با آشفتگی همراه است ازتغییر می ترسد . او شیوه زیستنی جز همین که قرن ها تکرار شده نمی شناسد وبه آن نمی اندیشد .او بین دوقطب سرگردان است:یاخودراقدرتمندتر هوشمندتر وبرتر ازدیگران میداند؛درنتیجه همه رانفی می کندومی کوشد برهمه سلطه یابد یاخیرخواهانه انها رابه راهی که درست می داند،بکشد. یا اینکه خودراضعیف وبدبخت وگناهکار میداند که به تقاص رانده شدن ازبهشت باید سختی ها را تحمل کند تاپاک گردد وسرافراز به بهشت مورد نظر خود برود. اوچون قادر نیست درجهان نقش اثرگذاری دا شته باشد وآن راتحت کنترل آورد؛جهان رازشت وپلید می داند ودوری از آن را توصیه میکند وترک هستی را قدرت می شمارد وبه دنیای ذهنی خود پناه می برد. اوبه انسان های دیگر اعتماد ندارد واحتیاط ناشی از بی اعتمادی وترس مانع ایجاد رابطه ی نزدیک بین اوودیگران می شود. او انسان راجلوه ی خدا نمی بیند ازهمین رو به سادکی دیگران رانفی می کند وبا مشاهده ی کمترین تفاوتی دیگران راتمسخر وتحقیر می کند. اوتفاوت را نمی پذیرد. او موجودی مستقل وانتخابگر نیست پس همیشه خودرا همرنگ جماعت می کند. او به آینده نمی نگرد بلکه درگذشته سیر می کند. می خواهد همانی باشد که گذشتشان می خواستند. اودوپاره است ؛ در جامعه وارتباط بادیگران انسان دیگرودرخلوت خودانسان دیگریست.همچون سکه دورو دارد. همیشه ازخودمی گوید،به منافع خود می اندیشد وازدردورنج خودمی نالد.اگرازدیگران می گویدنیزدرارتباط با خود است.دیگران را نمی خواهد مگراینکه به اوسود رسانند. اودرمحدوده کوچک خانه وخانواده خودمحصوراست.بیرون ازآن گو آتش بباردچه باک؟ این انسان ظلم وحق کشی وتبعیض راامری طبیعی می داند،باور ندارد که میتوان آن راازبین برد،تنها راه مقابله اش نق زدن وپرهیزازدرگیری وچالش است. اوفقط خودش را قبول دارد.پاسخ هر پرسشی رادر خود می جوید.نیازی به دانستن ویادگیری واندیشیدن احساس نمی کند.گاه هم که می اندیشد تحمّل نقد را ندارد. او به زور قدرتمندان تن درمیدهد وبه ضعیفان زور میگوید. اگردانه ای گندم داشته باشد،یاهمه رابرای خود می خواهد یاهمه رامی بخشد.حدّوسط ندارد. نمی تواند در ساختن دنیای بهتریا انجام یک کارسازنده بادیگران مشارکت کندچون هیچکس راقبول نداردونمی تواند تحمل کند. عقل برای اووسیله ی توجیه وضع موجوداست یا وسیله ی دنیاگریزی. جز آن همواره احساس بر او غلبه دارد. اومی نالد چون نمی تواند بسازد؛ اومی پوسد چون نمی تواند ببالد؛ اودیگران رانفی می کند چون نمی تواندجذب کند؛ اوتنهاست. تنهای تنها، حقیر، اسیر، ظالم ومظلوم. درنگاهی دیگر انسان موجودی اندیشمند وشناسنده است. ازندانستگی به سوی دانستن می رود وانسانیّت خودرااثبات می کند. اونخست خودوسپس خدا را می شناسد. اوپرسشگر است. هیج چیز نمی تواند اوراازکشف ودریافت وغلبه وحضور بازدارد .هرگزپرسش های بی پایان اوتمام نمی شود. هر پاسخی پرسش های دیگر بدنبال دارد. اومیتواند برطبیعت غلبه کندوبا آن هماهنگ شود وآن رادوست بدارد . اومی تواند برسرنوشت خویش تاثیرگذار باشد. اوظلم وحق کشی وتبعیض رابر هیچ کس روا نمی دارد. می تواند همه ی انسان های دنیا را با خود برابر بداند وحضور آن ها رادرکنارخودتحمل کند وهرجه برخود نمی پسندد عملاً بردیگران هم نمی پسندد. اونظرش را به دیگران تحمیل نمی کند، دیگران رادر پذیرش یاعدم پذیرش آن آزاد می گذارد. اوبه نظردیگران احترام می گذارد. او موجودی خود مختار است، نیرویی درونی اورا کنترل می کند، نه فقط ترس از خدا یا مردم یا زیان خود. ارزش های انسانی نهفته در درونش او را به دوست داشتن بیواسطه انسان ،جهان وطبیعت سوق میدهد وحفظ وحراست از آن راوظیفه خود می داند. او در مقابل کاستی ها سکوت نمی کند. او آزاد است. دربند هیج تعصب جاهلانه وایدئولوژی مطلق گرا، هیچ منیّت،حقارت، ضعف وتنبلی اسیر نیست. او بی مرز ومحدوده است، وطنش همه ی دنیاست. اومشکلاتش را به نیروهای مرموز وبیگانه نسبت نمی دهد. ریشه مشکل رامی یابد نقاط ضعف خودرا نقد واصلاح می کند. عقل برای او ابزار رشدوپیشرفت وترازوی سنجش درستی ونادرستی وابزار نقد خود ودیگران است. عقل همه چیز نیست ولی محکمترین نردبان شناخت وتعالی است. اومی تواند گفتگو کند چون می اندیشد وباور دارد که دیگران هم می اندیشند. این انسا ن نمی نالد بلکه می سازد. اونمی پوسد بلکه می بالد. دیگران رانفی نمی کند بلکه جذب می کند. اوآزاد است، سرشار پرنشاط وپویا است این انسا ن نمی نالد بلکه می سازد. اونمی پوسد بلکه می بالد. دیگران رانفی نمی کند بلکه جذب می کند.اوآزاد است آزاد آزاد سرشار و بانشاط وپویاست . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 23:52 توسط فرزانه |
|
|
میز!میز!میز.آدم !آدم !آدم ؛میزآد م را می سازد یا آدم میزرا؟ اولین چیزی که به ذهن می رسد، این است که آدم میز می سازد ولی بعضی ازمیزها هستند که آدم !!!می سا زند این میزهاخیلی باهوشند علاوه بر آن خیلی هم بزرگند- شاید یک دردومتر – خیلی هم ا زچوب خوبی ساخته شده اند ، خیلی هم گرانندبه همین دلیل خیلی هم غرور دارند ،اینان همنشین همه نمی شوند فقط با رئیسان ومدیران می نشینند .
این میزها انرژی عجیبی دارند، شعشعه ی انرژی شان در تمامی اتاق می پیچد ، فضا را سرشار ازگل کاغذی وتابلو می کند، چهره میز نشین را نورانی وزبانش را بازمی کند،این انرژی شگفت گاه مغزووجدان میز نشین را تحت تاثیر قرار می دهد، باامواج مغزووجدان تعارض دارد امابر آن غلبه می کند. مغز ازکارمی افتد ووجدان خاموش می گردد، بعد میز حکم میراند. البته میزبرای حکم راندن می داند ازچه کسی می تواند بهره کشی کند، اول نگاه میکند حفره هاوخلاءهای شخصیتی میز نشین راکشف میکند، نقاط ضعف اوراشناسایی می کند، سپس با انرژی شگفتش به درون اوهجوم می آورد؛ بعد این شخص پرازمیزمی شود. قوی می شود باد ،باد، باد می کند همه ازاومی گریزند نمی گویم میترسند چون ترسناک نیست؛ تهوع انگیز و چندش آور است. ادبیات این موجودات میزساخته هم متفاوت است ازضمیرها« من » راخیلی دوست دارند. مثال: «من چنین می کنم.»« من چنان می کنم.» من !من! من! ازقیدها« باید» و«اگر» را؛ مثال:« بایدچنان کنید.»« اگرچنان نکنید.» ازفعل ها« می کنم» و «کرده ام»مثال:« من چنین کرده ام.»« من چنان می کنم.» به برکت میز تقدیرنامه وتشویق نامه هم خیلی می گیرند خطاطان وگلفروشان هم به نوا میرسند. در ودیوارادارات پارچه پوش می شوند. ماشاءالله! چقدرمبارک باد! مبارک باد!مبارک باد! دیگرازکرامات میزاین است که میزنشین را مسخ میکند ؛از اوجانور دیگری می سازد، چنانکه نه خودش خویش رامی شناسد نه دیگری؛ اما گویا شاعر میشناسد: صورتک برچهره بستید وشمارامی شناسم روی پنهان کرده اید اما شمارامیشناسم همه حسنش بگفتیم عیبش نیزناگفته نماند. این میزعجوزه ای هزارداماداست. امروز مرا، فردا تو را،وروزهای دیگر،دیگران راست. آن که موجودیتش به میز وابسته است برای حفظ میزهیچ کوتاهی نمی کند، وی نخست باقدرت ناشی ازمیز به قلع وقمع می پردازد؛ سپس برای استمرارموقعیتش پاچه ی این وکیل می لیسد وبرای آن وکیل دم می جنباند، خوش رقصی می کند، پشتک وارومی زند وحرکات عجیب دیگر. گفتیم میزآدم ها را می شناسد و برهمه سلطه نمی یابد. برخی چنان بزرگوارند وروحی عمیق دارند که عشق میزومقام دردرونشان گم می شود. اینان به میز حرمت می بخشند. میز برای اینان ابزارپیشبرد کارها ونفوذ دردلهاست. ازروی این میزها حق وحقوق انسانها پی گیری می شود و پیوند وهمدلی افزون می گردد. اتاق ریاست از حضورشان با صفا می شود. گلهای طبیعی باطراوت می شود. رفتن به اتاقشان وسخن گفتن با آنها افتخار می آفریند . این عزیزان فاتحانه وسرفراز از میزمیگذرند ودریاد وخاطره ها جاودانه می مانند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 16:42 توسط فرزانه |
|
|
درآمد همیشه احساس می کردم گمشده ای دارم. اندرونم چیزی را می جست. خیلی کوچک بودم که فضای اطرافم سیرابم نمی کرد. به خوبی احساس ماهی آزادی را که بر خلاف جریان آب شنا می کند می فهمم. نمی دانم چرا ولی از وقتی یادم می آید می خواستم خلاف جریان واقعی زندگی باشم. تصور کنید ماهی آزادی که در برکه ای کوچک با آب راکدی محبوس مانده. هیچوقت وضع موجود را نپذیرفتم. با تمام وجودم می خواستم وضع فرق کند. امّا نمی دانستم چگونه. و وضع مطلوبی که در ذهنم ساخته بودم خیلی دور بود. با واقعیت ها به سادگی کنار نمی آمدم. چرا که مطمئن بودم همه چیز درست نیست. امّا نا توانیم رنجم میداد. گاهی می کوشیدم به جایی بند شوم ولی باز رها می شدم معلق بودم تنها یار همیشگی من تقریباً از ده سالگی کتاب و روزنامه و مجله بود. با ولع زیاد در لابلای برگ کتاب ها و نشریات می پلکیدم نه راهنمایی داشتم و نه خط مشخصی برای خواندن. ازاین رو همه چیز می خواندم. ذهنم انبانی شده بود یا شاید ابری خاکستری که میل باریدن داشت و میل پیوستن به ابرهای دیگر. اینک کتاب بهترین دوست من است به گونه ای که شاید اغراق نباشد اگر بگویم از روی نام و شکل و جلد کتاب، کتاب های خوب و از دو کلمه گفتگو، کتابخوان را می شناسم. نیرویی ماورایی علاقمندان کتاب را سر راهم قرار می دهد و هربار که یکی از این دوستداران کتاب را می بینم چقدر به خود می بالم؛ خدا می داند! سخن گفتن با این عزیزان بالاترین لذت من است. با هر که می نشینم از کتاب می گویم و کتاب هدیه و امانت می دهم. احتمالاً تا حالا دیگر شکل کتاب هم شده ام. حتماً شما هم تجربه کرده اید؛ گاهی اندیشه ای را که در ذهن داشته ام مثلاً از زبان میلان کوندرا می شنوم یا گاه دغدغه ام همان دغدغه ی مارکز است. گاه با جبران خلیل جبران همان اندازه هم فکر و همدلم که شاید با نزدیک ترین افراد اطرافم نباشم. چقدر حسرت می خورم که محمد مختاری با این همه عظمت و وسعت فکر چنین زود باید قربانی جهل گردد. چقدر با دولت آبادی احساس نزدیکی می کنم؛ حرفهای ندوشن چه بر دلم می نشیند در شعر شفیعی کدکنی چه دنیا ها نهفته است و کزازی، سریع القلم، بهبهانی و ... و ... و .... من در شهری کوچک و دلگیری در خراسان رضوی زندگی می کنم. کوچکی این شهرستان و محدودیت ارتباطی ام را با کتاب وسعت می بخشم ازوقتی توانستم با دنیای مجازی ارتباط برقرار کنم. مات و مبهوت پشت میز کامپیوتر می نشستم ؛جانم در این فضای نامتناهی سیر می کرد؛ با بهت و حیرت و لذت و حسرت دست به گریبان بودم. تا به حال باورم نمی شد که می توانم من هم سری در میان این سرهای به خودباوری رسیده، درآورم. دوست عزیزی از کتابخوانان اهل قلم وبلاگی داشت به نام دمادم . می دیدم چه روابط گسترده ای با جهان دارد. چه خلاقیت هایی و چه تلاش معناداری. گاه که به علتی مدت کوتاهی حضور نداشت چقدر سراغش را می گرفتند و... تا اینکه وسوسه شدم وبلاگی داشته باشم تا من هم در گوشه ای از میان این فضای شگفت انگیز حضور یابم. جای کسی را که تنگ نمی کنم. بالاخره کسی هم به من سر خواهد زد. اگر هیچکس نیاید دوستانم و شاگردانم و وبگردان سرگردان و جستجو گران وب، گذارشان به این خانه ی کوچک آبی خواهد افتاد. بالاخره نام کتابی حلقه ی اتصال من و دیگر کتابخوانان خواهد شد. از دوست عزیزم نویسنده ی وبلاگ دمادم خواهش کردم زحمت تهیه این وبلاگ را بکشد و به پیشنهاد دوست عزیز دیگری که طومار شرزین را می نویسد با نام برگآب به این فضا پرتاب شدم. چندین روز است بر لبه ی این پرتگاه ایستاده ام امّا هنوز جسارت پریدن نیافته بودم. برگآب چنان که دوستم نوشته بود: آب بارانی است که بر روی برگهای درخت می چکد تا اینکه برگ سنگین می شود و تحمل قطرات باران را ندارد. آب فرو می چکد و آن برگاب است. من شاید آن درخت نه چندان بی حاصل باشم، اگر میوه ای نه ،شاید سایه ای داشته باشم. اگر نه همه را سایه باشم می توانم اطرافم را سایه کنم. چکه چکه های کتاب در مرداب ذهنم میچکد تا آن راازگندیدن بازدارد؛ مگرروزی جاری شود وبه جریان تعالی پوی بشریت پیوندد . بارانی که بر من فرو می بارد از ابر اندیشه ی نویسندگان کتاب ها است. برگهای مغزم آن ها را به ریشه ام می رساند. این برگآب مایه ی زندگی و امید من خواهد بود. این برگاب سایه ام را وسعت خواهد بخشید، طراوت خواهد بخشید. می دانم . . . انچه پس از این می خوانید سرریز ظرف حقیر ذهن من است بدان امید که درکنار عظمت های سرشاروحقیقت های بیکران وجودی بیابد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 16:32 توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باران که می بارد، چند دقیقه ی اول بارش، زمین ِ زیر درخت خشک است . برگاب ، مقدار آب بارانی است که هر درخت حمل می کند تا ...تا خسته شود و آب باران را رها کند ، که زمین تر شود.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1389 دی 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
درآمد ادبیات دلنوشته ها پراکنده ها |
|
RSS
|